به انشان همی ملک اکمل داد کردگار
مالکی گزیده و معطوف بر بندگان
هروی دلیر ز پارسایان به کورش نام
هر کرانه ی باختر و خاور نهاد گام
به تورات که شاه نجات کند از اویاد
کاین آخری ذوالقرنین کند به او نام
هخا نام ملکش نهاد ز پیشش کرد منش
زاین ترکیب،جمله شود دوست منش
مرز ملک را ز سیحون زسمت شرق
تا بحر مغرب و احمر ز سمت غرب
به بابل برد قشومی ز پارس و ز ماد
اسارت نکرد و بابل ز ورودش شد شاد
هدیه داد جهان را کتیبه ای خطاب به بشر
کاین نبشته هست راه عطوفت میان بشر
تاجش دو شاخ بود پارسا و پر شوکت
مشرق زمین را نبوده مردی به این صولت
ز هر مذهب آزاد اند بندگان ملوک
خود به توحید بودی و خاندنت زاین صنوف
به پور ویشتاسب بدادی آن ملک پرشکوه
که الحق شایسته دادی به ملکت جمال فزون
پرسپولیس ماند به یادگار ز کورش والا
زملوک مشرق فخر میدهد ایرانزمین مارا
عشق همچون پای گشاده اندر تن بط
رهنمای زندگی و مفرح همچو ساز بربط
عشق دارد نیش و آب زنبور و انگور
هر کدام زاین دو شنیدی زن تنبور وسنتور
برف همچون چارقد بر سر قله و کوی
معجر انداز ز زیبایی برسر این طره و موی
تخیل نفس زاین جامه شود بیشتر از پیش
خواهم که پس آن که نهان است مگر چیست
این خرقه ی تهذیب و تقواست نزد دراویش
حال که ز صنف صوفی آمدیم کو مرا ریش
هر پیشه از آنش بود جامه ی مخصوص
گر این نپوشی ز امت شوی به اشاره محسوس
حق والادر آن رقعه بگفت لا اکراه فی الدین
نهی ز منکر نجایز کسی که نشناخت سین را از شین
عشق دین است که وعده داد و نیست در آن گمان
نیش زنبور در این جهان و آب انگور را در آن جهان
ز این شعر کجا ی خیالت روی جز تن به احداث
رو به کندو و خور عسل ز توبه و اخلاص
خود که بینی با تو چنین گویم به زبان پند و اندرز
اول راهم، نظرو قرض ندارم که هستم ز تو برتر
پشت آن پنجره دور نما
من در آن موسم گل،بهار
مي شنوم طنين اذان
از آن گنبد سبز ، ارغوان
به خود آمدم و گفتم:
چه كنم من در اين دريچه ي رو به جهان
لحظه اي لرزيدم
چشمم به دنبال جسمم مي گشت
نكن باشد از من جدا!
گفتم با خود: به راستي مرگ چنين است خدا؟
بي آن كه بداني از بالا به جسمت مي نگري؟
چشمهايم برگشت و به مقابل افتاد
خوب گوش مي دهم به صداهاي نهان
خانه همسايه بامي دارد
كه در آن گربه اي روي نواري مي دود
سخت در فكر است، نگاهش بالا است
بپرد يا نپرد؟
پايين را نگريست و برگشت
از آن نور سبز صدا مي آمد:
بشتاب بسوي بهترين عمل
آن چه سري بود؟
آن سحر،آن گربه،اذان،گردش چشمم به دنبال جسمم
همه ي اينها آني بود
راستي چه تماشايي بود
دوش مست و خرامان به مي خانه شدم
نوش گفتم و از باده ديوانه شدم
لعل من گشته ز مي حمرايي
ني از اين مي، از آن مي كه كند دريايي
مي هراسم از آن حين،نيست مرا عمر تنگ به يك روز
كه در آن وقت چهره و گون همه چوز
پير شدم نيست خبر از آن سلسله اندام
جايگاهش شده است به خيل زلزله اندام
همه انديشه ها نيست بجز مغفرت الذنوب
ضميري نهان گفت كه جواني را نديدي راه پر فروغ
قدومم كوتاه است وراه دراز
تباه است حياتم گر نگيرم اين سر و راز
كيست؟ لگامم كرده، عنانم در دستش
مهتر از اين زيباتر،قدح داده به ما كه شويم مستش؟
او همان است كه ضمير نهان را بر من بتاباند
اين جعده تيره را كرد بر ما چراغان
سر بجنبان كه سمع و بصرت كور شود ز نفخ صور
راه باز مي زني ز خيل آدميان كه شدند هراسان به مانند مور
اين همه پور و دخت آدم نور را نديدند؟ هيهات
آن كس كه بديد هم به ظاهر بود،باطن گفت انكار
چنان از مي خروشانم
كه خود بينم كه مستانم
در اين خلوت زنخدانم
چنان برخورد كه لرزانم
سرتعظيم به در گاهت
كه خود بيني كه ترسانم
در رحمت گشا بر ما كه مستانيم
مي و باده ز تو گيريم و خندانيم
در اين مهدي كه من رويم
تو را خواهم تو را جويم
زاسبان و زمركب ها زمين افتم
چه غم دارم،تو را دارم،همين گويم
ساقيا در اين زمهرير و سرمايت
مي گرمم بنوشان و ستايش مي كنم ذاتت
تو را در كوه المپ نجويم كه نيستي
همه جا هستي و براي ما ميگريستي
هر كسي باغبان است،همه باغي دارند
شاخه ها پيچ در پيچ پس باغ پنهان است
لحظه اي پايم خزيد ، گلي له شد وباز هم جهيد
گل آزرده دل از باغ من،دگر چشمش هدف نمي زند
گاه به چپ، گاه به راست ،سخن از دور كوتاه مي كند
باد در آن موقع به تندي مي وزيد،چه كنم چشمم نديد
گل را چيدم و به گلخانه ي خانه آوردم
آن گل را از گلهاي باغ دور كرده ام
درست است كه آن گل به زيبايي گلهاي گلخانه نيست
ولي ..........
مهم آن است كه ديگر به باغ برنمي گردد
باغبانم با جامه نو،خاطر گل آلود را با آب شسته ام
اما گل هنوز دست و رو نشسته است
آن گل اگر آن روز فرياد مي زد و ميگفت:
مواظب باش پايت را روي من نگذاري
حال شايد جاي دگر بوديم
اما او باز هم به درستي بايد در كنار گلهاي گلخانه قرار مي گرفت
باغبانان تنپوش تنتان را نو كنيد
باغچه بانان،در باغچه شما باد و طوفان مي وزد كلاه سر كنيد
تو همه دريايي
من همه مردابم
تو شكوفه ي نشسته بر شاخساري
من زالوي روي درختان
تو سبزه و بهاري
من كوير لوتم
تو راه ميانبري و
من راه بي پايان
تو رهنماي عشقي
من گمگشته زعشقم
تو غنچه ي باز شده
اما من پرپر شده
تو برف سفيد و بي لباسي
من باران بي رنگ يا سياه ساكن بر خيابان
تو هر چه داري از خود است
من هرچه دارم از تو است
تو،قدرت ماوراء هستي
مگر از باده رحم مستي
بر ما نظر بيافكن اي رهنماي عالم
بر ما حاجت روا نداري زيرا كه تو سلطاني
ارباب چون ارمغان دهد بنده را لباسي
بنده آزاد است و بي قيد وبند از بازي
باشد مرا از تو يكي حاجتي
سعادت دنيوي و اخروي
سلام
من همان كبوتر قرمز رنگم
من همانم كه بر سپهر بي كران
رهسپار ره آزادي ام
او همان سايه دور است
كه اميدي براي ناظران دور دست است
من همان دردمندم
كه ز تيغ طبيب بيمارم
ما همان لاكپشتيم كه
به هنگام خطر سر در لاك مي كنيم
ما همان درياييم
بسته به تعداد موج خروشان مي شويم
او همان مهتاب است
كه در آن تاريكي شب
نور به پهنا ميگسترد
يرهوتت را همه دانه دانه مي روم
جا به جا پاي همه بزرگان مي نهم
منم،آن پي جوي سمنگانت
از هزار راه بد و نيكت مي جهم
ره نيابم،آشكارا ميدوم
ميروم پاي دل رقعه ي زرينت
پا به دريا گر نهم آب رد شود
باز همان قديس روياي مني
در به در در كوي عشقت ميدوم
دست به دامان مولا علي ها ميشوم
گر توانم،ميتوانم
در آتش عشقت آب شوم، شبنم شوم
تيرگي ها بر كنم، روشني بر پا كنم
فرش و عرش يكي كنم،من به تو تكيه كنم
گوهرم ذوالقرنين است و
سد مي بندم دور تا دور دين خود
تا محفوظ دارم راه محبوبان تو
ما همه فرزندان آدميم
در اين طوفان وحشتزاي عشق
شدم مجنون وتو ليلي در اين بازي عشق
مسلكم اين است در اين وادي شعر
كاين بيابان را بپيمايم ز فرط عشق
در زندگي بي بارگي بس سخت و مشكل
اين گريه ها لابه ي ما است ننوش مسكر
عارفان اي عاشقان اي مردمان اهل عيش
گشته اين رقعه به نام مشق عشق
من آن شاعرم كه هيچ ندانم زعشق
اين سخنان وصف آن است كه شنيدم زعشق
به آن عاشقان به خدنگ خورده تير
نديدم حتي يك لحظه،يك بار اين درد عشق
عاشق آن نام فرهادان كوه كن بود
نبود قانون خسروان سر در عشق